صفحه ها
دسته
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 23875
تعداد نوشته ها : 37
تعداد نظرات : 6
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
زندگی خالی است ان را پر کن

 


زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو


زندگی یک معادله است موازنه کن


زندگی یک معما است ان را حل کن


زندگی یک تجربه است ان را مرور کن


زندگی یک مبارزه است قبول کن


زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن


زندگی یک سوال است ان را جواب بده


زندگی یک موفقیت است لذت ببر.


زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو


زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن


زندگی دعا است ان را مرتب بخوان


زندگی درد است ان را تحمل کن


زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان

روبرو بشی

دسته ها : زندگی
من باید بر زمان حکومت کنم, نه زمان بر من.

"گاهی اوقات سالها طول میکشد که بفهمی, چه بر سر زندگیت آمده است."

به زندگی حمله کن, زیرا آن بلاخره تو را خواهد کشت.

 
"عشق سمبل جاودانگیست. زیرا حواس زمان حال, خاطرات ابتدا و ترسهای انتها را از بین میبرد."

"همدیگر را دوست داشته باشید و با خوشحالی زندگی کنید. به همین سادگی و به همین دشواری که گفتم."

"اگر نمیتوانی کاری را درست انجام دهی, حداقل کاری کن تا درست بنظر برسد."

چیزی را که از انجام دادنش میترسید, انجام دهید و شاهد مرگ ترس باشید.

"انسان محکمتر از صخره و شکننده تر از یک تخم مرغ است."
دسته ها : عرفان

راز قدرت واقعی در این است : با تمرین کردن مداوم یاد بگیرید که چطور توانایی های خود را هدر ندهید و در هر لحظه آنها را بر یک نقطه متمرکز کنید.

جیمز آلن

حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است بنا بر این اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار

همیشه زمان به نفع تو نخواهد بود. این فرصت ها به زودی از دست خواهد رفت و آنگاه دیگر پشیمانی سودی ندارد

خدایا من اگر بد کنم تو را بنده های خوب فراوان است.........اما اگر تو مدارا نکنی مرا خدای دیگر کجاست؟؟

 ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی

آن کس که میخواهد روزی پریدن آموزد، نخست میباید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند

دسته ها : عرفان

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند

سعادت مانند توپ فوتبال است، وقتی از ما دور می شود، دنبال آن می دویم و وقتی می ایستد با یک ضربه آن را از خود دور می کنیم.
                                                                                            شاتوبریان

ghoroob

از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست.

باید هر لحظه را چنان زندگی کنی که گویی واپسین لحظه است.

پس وقت را در جدل,گلایه ونزاع تلف نکن.

شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد.

دسته ها :
بیایید همیشه آرامش را به عنوان تنها هدف خود انتخاب کنیم تا این که چندین هدف را انتخاب کنیم

که باعث کشمکش می شه...

بیایید همیشه بخشش رو تمرین کنیم و خود و دیگران را بی نقصیر بدانیم...


بیایید با عشق به حال نگاه کنیم ، زیرا تنها دانشی است که جاودانه می ماند....


بیایید به یک روند تحول شخصی وارد شویم که در آن تنها درگیر بخشش عشق باشیم ،

نه گرفتن آن....



بیایید دریابیم که ما مثل یک پیکر به هم متصل هستیم و دنیا را با نور عشق که در اطرافمان

می درخشد ، روشن کنیم...


بیایید به این علم برسیم که عصاره ی وجود ما عشق است و با چنین اوصافی ، ما چراغ این

دنیا هستیم...
دسته ها : عرفان - عشق



یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینکه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.






وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.







در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است که هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ...  

بیاییم بیشتر به یکدیگر عشق بورزیم ...

دسته ها :

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد. ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.



این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند.
حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟

دسته ها : معما
ای بخشنده مهربان  ...

 

 

 ای آنکه از پشت حجابهای غیب بر پیدا و پنهان ما آگاهی

 

 

 و در ماورای نور و ظلمت اسرار نا گفته را می شنوی

 

 

 و ارتعاش اندیشه را در پرده های لطیف مغز می بینی

 

 

ترا به یگانگی و عظمت میشناسم

 

 

 و بر آستان شکوه و قدرت تو پیشانی بندگی بر خاک می گذارم.

 

 

ترا با دیدگان بینا نمی بینند ، ولی نادیده ات نیز نمی انگارند.

 

 

 فروغ جمال تو در قلب ها و عواطف شعله عشق می افروزد ،

 

 

 اماجلوه دلبری تو از چشم انداز مستور است.

 

 

دستگاه خداوندی تو آنچنان بلند است

 

 

 که پرواز اندیشه از پیرامون آن محال باشد ،

 

 

 ولی دست دل نواز و مهربان تو در اعماق دریاها و خمیدگی دره ها

 

 

 کوچکترین و پست ترین ذرات موجود را مشمول نوازش و مهربانی خود قرار میدهد.

 

 

خداوندا

 

 

 

 

 نه آن بلندی پر اوج و پنجه های ضعیف ؛

 

 

  دست ما را از دامن لطف تو کوتاه میسازد

 

 

 و نه این رحمت عمیق و پهناور پایه عرش الوهیت تو را فرو می آورد.

 

 

در فرازی که از فرود جدا نیست ، خانه داری

 

 

 و با دور ترین فاصله از نزدیکترین نزدیکان با جان ماهم خانه و همسایه ایی.

 

 

حکیم خردمند ؛ ترا می شناسد ،

 

 

 ولی از حقیقت وجود و اسرار الوهیت تو آگاه نیست.

 

 

 بدو عصائی چوبین بخشیده اند تا استدلال کند و در ظلمات اوهام راه را از چاه باز شناسد

 

 

اما آن شاهپر بلند پرواز ویژه پروانگان عشق باشد

 

 

 که تا سرحد جلال تو بال زنند و در گرادگرد شمع حقیقت بگردند

 

 

 و یک لحظه سراسیمه سر تسلیم شعله وصال گشته

 

 

 در امواج بیکران نور و هستی شخصیت خود را محو سازند

 

 

 و پرتو آسا بخورشید بی زوال وحدت باز گردند.

 

 

ای پروردگار بزرگ ، هنگامی که شب فرا می رسد

 

 

 و از گریبان خون آلوده شفق عفریت ظلمت سر بیرون میکشد ،

 

 

 ترا سپاس میگزارم و ترا میستایم.

 

 

در سپیده دم که پنجه های ظریف آفتاب بر پیشانی افق با قلم طلا آیات نور می نگارد ،

 

 

 بیاد تو هستم و ترا می پرستم.

 

 

 هر آن ستاره فروزنده که از گوشه چادر شب رنگ سپهر

 

 

  یک دم آشکار و یک دم نهان میشود و دور نمای بدیع خود را بدین عشوه ها جذاب تر جلوه میدهد

 

 

 از بزرگی و قدرت تو غافل نیستم.

 

 

همه جمال تو می بینم ، چون دیدگانم بروی جهان باز شود ،

 

 

 و از پای تا بسر یک پاره قلب مینمایم که عاشقانه با تو راز گویم.

 

 

از هر در که سخن گویند ، فرسوده شوم،

 

 

 ولی همینکه نوبت بحدیث تو افتد،نشاطی از نو گرفته و داستان را از سر آغاز کنم.

 

 

ترا میستایم و بدین ستایش همی خواهم که ابرهای رحمت بر ما بسیار ببارد

 

 

و در این موفقیت نعمت تو تکمیل گردد.

 

 

با این ستایش جان خود را پیشگاه غزت تو تسلیم میسازم

 

 

 و در حصار عصمت تو از لغزش و گناه پناه میجویم.
(((مرا بتوانگری خویش نیازمند کن،اما از توانگران بی نیاز ساز)))

 

 

(((تو راه بنمای تا من گمراه نشوم و تو دوست باش تا از فریب دشمنان ایمن بمانم )))

دسته ها : عرفان

گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را به من عطا کردند.
اما تو هستی که موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی!
خدایا !اگر با من باشی
چه کسی می تواند علیه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممکن است که دشوار ها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند؟
خدایا چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،
اما من آن را نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم
مرا بیاموز که پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناه گاهم به تو رو کنم!!!
دسته ها : عرفان
مهم این نیست که هستی، آن چه اهمیت دارد این است که همیشه
عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت
را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی
محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون
و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد
می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی
کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت
عشق روح خود کند .
کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس
پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی
خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند
در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت
و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نور محبت بر قلب کسی
نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان
باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....

هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد
آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و
ویرانش کنی

در یاب که اگر به نام خدا می گویی یعنی عاشقی و عاشق یعنی
ع:عطر وجودت روح نوازاست
ا:ایثار مثل زدنی است
ش:شهره به مهربانی داری و...
ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی

حالا بگو چه کم داری؟
مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟
قسم به هر چه درد مند در این دنیاست عاشق بمان
به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی
عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش
دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش
را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با
خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی
حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی
بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..
دسته ها : عشق
X