صفحه ها
دسته
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 19836
تعداد نوشته ها : 41
تعداد نظرات : 6
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط  نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت،خداسکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت،   خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد،کفر گفت وسجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد، دلش گرفت وگریست وبه سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم،اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه وجار وجنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟

 

 خدا گفت: آن کس که لذت یک روززیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است وآنکه امروزش را در نمی‌یابد هزارسال هم به کارش نمی‌آید"،

 آنگاه سهم یک روززندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و یک روز زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد،قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.. آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ...او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی رابه دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت وابرها را دید و به آنهایی که او رانمی‌شناختند،سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او درهمان یک روز آشتیکرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد وعبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد. فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم      که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
 
عزیزان قدر یکدیگر بدانید             اجل سنگ است وادم مثله شیشه


دسته ها : داستان
X